عشاقان ايراني*
عشق چون طوفانِ دل در سینه غوغا می‌کند
خاك را آیینه و جان را مُصفّا می‌کند

ناله‌ی مجنون چو برخیزد ز لیلا و جنون
كوه را با نغمه‌ي خود نرم و شيدا مي‌كند

بيستون ار كنده شد با تیغ فرهاد دلیر
عشق اما باز هم شيرين تمنا مي كند

عشق اگربال و پر پروانه ام از وی گرفت
در فراقش شمع جانم ديده دريا مي كند

دل اگر در راهِ يار آيينِ تقوا پيشه كرد
باز در پنهانِ خود صد قصّه برپا مي‌كند

تا ثريا ميرود آواز شوق بلبلان
گر گلي در دامن صحرا تماشا مي كند

بخت اگر با عاشقان ياري كند از لطف خویش
عشق وامق در رخ عذرا تجلي مي كند

گر تو هم عاشقدلي زاهد بيا در مکتبم
زنده شد آن دل كه با عشقش مدارا مي كند

ـــ زاهد فخرآبادی
سال ۱۳۹۱٫۰۸٫۰۲